خرید بک لینک

درباره سایت

نامه ای برای فابرکاستل

امکانات وب

باور کن منم باور ندارم به این باورهای الکی؛ باور کن منم امیدی ندارم به این امیدهای آبکی؛ باور کن اون که عمیقا گفت درکت می کنم، بدون ناخواسته خودشم حامله است از این زندگی خرکی! باور کن جایگزین تنهایی و درد، شب های تاریک و سرده، دستای خالیمون رو تنها جیب های تهیمون پر کرده؛ اون که با بی رحمی رفت نتیجش گوله های اشکه، ستاره ها چشمک می زنن بدون اینکه حتی خورشیدی برگرده. باور کن اون که فلک رو خواست طالب ماه نیست، اون که نرفته برگشت خسته راه نیست، فاصله ها رو پشیمونی در راهه، موندن برای دله، موندن برای راه نیست. باور کن اون که سکوت کرد و نگفت بد عالم نیست، اون که شنید و ندید رسوای عالم نیست، سکوتم رو خدا عالمه، نمکدون شکستن کار ما نیست.

برچسب: نویسنده: پندار امینی تاريخ: يکشنبه 26 دی 1395 ساعت: 15:35

آخرای پاییزه؛ لمس تر از همیشه روی پیاده روهای سخت سنگی قدم برمی دارم و به صدای خش خش لاشه های برگ های مرده گوش فرا می دم؛ باد سردتر از همیشه لا به لای موهای کوتاه مردانه ام جولان میده و من با زیپ بالا کشیده و دستای غلاف کرده توی جیب، بی تفاوت تر از همیشه، زل به نقطه ی نامعلوم، مسیر نامتناهیم رو پیش می گیرم. درگیرم با احساساتم و غرقم توی افکار و خیالات خاک خورده ام و به این فکر می کنم که چطور کل زندگی سگیم رو ایستاده، رو به عقب جلو رفتم! در حالی که چنگ انداختم توی تک تک خاطرات مرده گذشته و سعی دارم همه اون روزهای خوب یا بدی که به ناچار یک به یک و پشت به پشت، پشت سر هم سپری شد رو با همه توانی که توی وجودم دارم برگردونم. خسته ام؛ خسته ام از اینکه هنوز یاد نگرفتم که گذشته ها گذشته و باید آینده رو ساخت؛ از اینکه این حاله که هر روز داره تبدیل به گذشته میشه و من هنوز در خیالات احمقانه ی خودم غرقم و لحظه به لحظه دارم فرصتایی که برام ناشیانه چراغ سبز نشون میدن رو به راحتی آب خوردن از دست میدم. دارم جولان میدم مثل باد روی افکار خاک خورده ام؛ فوت می کنم و دستمال می کشم و نفس های عمیق تو دلیم ر

برچسب: نویسنده: پندار امینی تاريخ: يکشنبه 26 دی 1395 ساعت: 15:35

بی اجازه بلندش کرده بودم؛ شاید با خود می پنداشتم که زرنگی است اما خود خوب می دانستم که همه آنها ناشی از فکر بیماری است که هیچ جوره نمی تواند حس پر از خواهش درونم را ارضا کند. شاید در نگاه اول مانند روزهای قبل شبیه به لیوان قهوه می آمد، اما آن روز به نظرم رنگی به مثال زهر و بویی بسان خیانت می داد. دین می گفت: "حرام است"، روح می گفت: "مگر نمی شنوی چه می گویم؟ حرام است" اما جسم می گفت: "آه، بیزارم از تک تکتان" و جرعه ای تلخ از آن می نوشیدم. روح می گفت:"بس است"، دین می گفت: "عذابی سخت نزدیک است" و جسم گوش هایش را می گرفت و من جرعه ای دیگر از آن می نوشیدم. حال لیوان به نصفه رسیده است؛ بی انگیزه به آن نگاهی می اندازم؛ احساس می کنم مرز بین خلاء و قهوه، مرز بین حرص و اجبار است که بی چشم داشت از آن نوشیده ام و حال دیگر انگیزه ای برای خوردن ادامه آن ندارم. لیوان نصفه شده را به حال خویش رها می کنم چون می دانم او بسان سیب گاز زده ای است که همه او را می بینند اما کسی به آن دست درازی نمی کند. چشم هایم را می بندم و لیوان تلخ را به یکباره سر می کشم و لیوان خالی از زهر را با همه ی وجود به سمت دیوار خا

برچسب: نویسنده: پندار امینی تاريخ: يکشنبه 26 دی 1395 ساعت: 15:35

دلخوش قمار زندگی هستی وقتی تاس رو می گیری توی دستتو با یه تکون شدید همشو می ریزی روی زمین، به امید اینکه بخت باهات یار باشه و شیش در خونتو محکم بزنه، تا با صدای بلند -جوری که همه بشنون- داد بزنی: "نگفتم امشب شانس با منه"، اما حواست نیست که شانس هیچ وقت مسیر زندگیتو تعیین نمی کنه، فقط یه فرصت دوباره بهت میده که شانستو امتحان کنی! مهره تویی که داری دائم دور خودت می چرخی و این زندگیه که داره دائم با تو و احساساتت بازی می کنه که گوشاتو با پنبه پر کنی و چشاتو به حقیقت ببندی تا نبینی چطور با هر بار تاس انداختن و دیدن نتیجه، زندگی هر دفعه چطور یک رو از احساساتتو به معرض نمایش می زاره؛ یه بار خشم، یه بار ناراحتی، بار دیگه لبخند و گاهی وقتا خوشحالی! شاید واقعا باورت شده که شکست ناپذیری اما از من بشنو که آخر بازی ها رو تنها مرگه که مشخص می کنه؛ وقتی باختی گریه نکن، وقتیم که بردی باور نکن؛ درسته پشت هر سختی گشایشی هست اما پشت هر بردی هم شکست بزرگی هست، پس دلخوش شانس و اقبال و اینجور چیزا نباش، تنها قوی باش و محکم سر جات وایسا که این قصه سر درازی داره...

برچسب: نویسنده: پندار امینی تاريخ: يکشنبه 26 دی 1395 ساعت: 15:35

به جرات - از نظر درسی- یکی از ضعیف ترین دانش آموزای کلاس بود؛ قدِ بلندُ دستای استخونیُ لاغری داشت و بعضی کلمات رو نمی تونست درست ادا کنه ولی با این وجود خیلی آروم و شمرده شمرده حرف می زد و همیشه یه خنده کاریزمایی روی صورتش بود، از اون خنده های زشتی که به صورتش نمیومد اما به طرز عجیبی خواستنیش می کرد. طبق روال همیشگی زنگ تفریح توی حیاط داشتیم تاب می خوردیم که یکدفعه پستم خورد بهش؛ یادم نمیاد بحث اصلی سر چی بود ولی مشتش رو آروم حوالم کرد؛ ضربش خیلی کاری نبود اما واقعا دردم گرفت، به خودم که اومدم در کمتر از ثانیه کلی مشت و لگد نثارش کرده بودم؛ بر خلاف بدن ضعیفی که داشت خیلی بیشتر از ضربه ای که زده بود سرش اومده بود اما اون لحظه واقعا هیچی برام مهم نبود؛ تنها صحنه ای که از اون روز یادمه بدنی بود که به شدت درد به خودش می پیچید... سال ها از اون روز گذشت؛ یکی دوبار توی این چند سال دیده بودمش که برای ثبت نام از این مدرسه به اون مدرسه می رفت، اما از ظاهرش پیدا بود که با این وضع نمرات هیچ جایی توی مدرسه های کشور نداره؛ هر وقت منو می دید از اون دور همون خنده زشت روی صورتش نقش می بست، می دونستم

برچسب: نویسنده: پندار امینی تاريخ: يکشنبه 26 دی 1395 ساعت: 15:35

صفحه بندی